دو هفته ای میشه که از ساعت ۸ الی ۹ که میرسم به خونه یک چیزی میخورم و تنها کار مثبتی که انجام میدم میرم میخوابم ..خواب عمیقی که دیگه هیچ چیزی تا صبح نمی فهمم ....
صبحها تصمیمات جدی میگیرم ..میدونید یاد دوران دانشگاه میفتم که سر کلاس با خودم عهد میکردم که درس بخونم وقتی خونه میرسیدم هیچی به هیچی ....اما واقعا اوضاعم با قبل خیلی متفاوته کل انرژیم ته میکشه...و روزها همچنان میگذرد بدون هیچ گونه هدف و مقصد مشخصی ..خیلی بده نه...
میدونی ندا جون من هر چی رو فراموش کنم ...دوستام از یادم نمیره یک طوری باهاشون زندگی میکنم با خاطراتشون با...مگر اینکه عمدا بخوام بعضی ها رو به فراموشی بسپارم که اون هم برام خیلی سخته اما بلاخره...متاسفانه دورو زمونه ای شده که به یکی یک مقدار اهمیت میدی اون هم از روی محبت و آدم دوستی فکر میکنه دیگه چه خبره ..برای همین من همیشه با دوستانم مجبورم جلوی احساساتم رو بگیرم ....اما در مقابل اونهایی که آدمهای با محبتی هستن حاضرم هر کاری براشون بکنم....
در مورد آرزوها ...راستش به نظر من اولین آرزویی که برای هر انسانی باید مطرح باشه اینکه طول عمر زندگیش دچار بیماری نشه و همواره سالم باشه..اما از اونجایی که ما تا یک چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم اصلا به این موضوع اهمیت نمیدیم ....
آرزوی دیگرم اینکه یک طوری زندگی کنم که تا حدی از خود راضی باشم کاملا که نمیشه چون خصوصیت آدمیزاد اینکه هر چی که بدست میاره باز خواسته های دیگری داره و این کاملا طبیعیه...
آرزو دارم تو کشورم روزی رو ببینم که نه کسی به کس دیگه دروغ بگه و نه دوز و کلکی وجود داشته باشه و اغلب مردم یک زندگی متوسطی داشته باشند و مخصوصا جونهامون یک سرو سامونی بگیرن ..این مسئله و این بحرانی که برای جونها وجود داره من رو خیلی آزار میده بیچاره ها همه گیج و ویجن نمی دون برن بمونن ..یک آینده کاملا مبهم ...آینده ای که انگیزه هر گونه تلاشی رو از آدم میگره ...به نظر من اگه جامعه آدم خوشبخت باشن این خوشبختی کاملا رو آدم منعکس میشه ...
آرزو دارم طوری زندگی کنم که به هیچ کس وابسته نشم و هیچ موقع کسی بهم دستور نده و خودم رئیس خودم باشم ..اونم که با این تنبلی خیلی دور از انتظاره...
و خیلی آرزوهای دیگه ....
این مطالب رو دو روز پیش نوشتم و تا اومدم پستش کنم اینترنت تمام شد و موند برای حالا ...
خوب حالا بریم سراغ عنوان دوم ....امروز دوباره رفتم توچال اما برام سختر از ۲ سال پیش بود و اون شعفی که داشتم رو نداشتم اما به هر حال آدم نزدیک قله میرسه یک حس خاصی بهش دست میده ...حسی که واقعن همچین توانی درش وجود داره که تونسته به اینجا برسه ...نه توان بلکه تحمل، بردباری و یک سری صفات خوب ...
این هفته رفتم توچال که اگر مجبور شدم حدود ۱۰ الی ۱۱ هفته سراغ کوه نرم عقده ای نشم ...
به امید اینکه در مورد تمام چیزهای زندگی این بردباری رو گسترش بدم بای بای ...