.::دریچه باز::.



ورودی دوباره

باورم نمی شه دوباره اینجا بنویسم، بعد از یک سال و نیم... نوشتن هم یادم رفته البته گهگهاهی تو دفتر یادداشت شخصیم چیزی می نویسم، اما امروز اتفاقی افتاد که یاد وبلاگم افتادم...تو کوه که بودیم یه نفر به نام آقای نصیری رو دیدم که سرپرست گروهی بود و بچه ها گفتن که وبلاگم داره رفتم وبلاگشو دیدم "کلاغ ها" در مورد کوه و مناطق مختلف نوشته یاد وبلاگ خودم افتادم وبلاگی که غیر فعال شد....

همه دوستان وبلاگی از اینجا رفتن.. تو کی هستی ...برای همین انگیزه من از نوشتن هم کم شد مهدیه هم که فک نکنم وقت کنه سالی یک بار اینجا سر بزنه....

از خودم بگم که بلاخره دوباره دانشجو شدم و اون رشته مورد علاقم، اما خوب کار میبره مثل قبل دیگه نمیشه تفریح کرد و حسابی کوه رفت...

دلم می خواد بیشتر اینجا بنویسم شاید از این به بعد سعی کنم بیشتر بیام اینجا .... 


آتش     لینک


بعد از یک سال

والا نمی دونم بعد از یک سال ننوشتن تو این وبلاگ چی بنویسم و از کجا بنویسم اما تا اونجا که میدونم امسال قله جدیدی نرفتم از جهت کوهنوردی غیر فعال شدم و مثل قبل نیست البته اگه جای جدیدی باشه دوست دارم برم اما دیگه تکراری ها رو دوست ندارم...به هر حال بگذرم ما که هر چی تلاش کردیم این کنکور تربیت بدنی قبول شیم و یه ادامه تحصیلی بدیم نشد همین طوری مونیدم راکد... از روکود اصلا خوشم نمیاد از زندگی تکراری متنفرم، والا نمیدونم این رشته که انتخاب کردم چی بود که بچه های خودشون هم تو قبول شدنش موندن ...خارج هم اصلا حتی دوست ندارم اقدام کنم برای رفتن، حالا کی رام داد اونجا چه دل خوش ...اما اگه واقعا ببینم دیگه انجا نمیشه کاری کرد برخلاف میل باطنیم مجبورم مملکت رو ترک کنم حالا هر جا که شد برم( برنامه ٢ ساله سومچشمک)...

دیگه از چی بگم ...نه چیز خاصی نیست به امید اتفاقی هیجان انگیز بر میگردم..خدانگهدار


آتش     لینک


و در ادامه فتح سبلانه زیبا ( 8 شهریور 87)

امسال مثل اینکه یکی در درونم بود که میگفت باید سبلانرو یکطوری بری، به هر کی که بود سپردم، اگه امسال بگذره معلوم نیست سال دیگه این آمادگی رو داشته باشی یا نه، به هر حال حسابی ویرم گرفته بود و خانواده هم زیاد باهم همکاری نمیکرد و کاری میکردن که من به کل منصرف بشم اما انگار نمیشد، میگن جوینده یابندست همینه دیگه بلاخره از بچه هامون جور شودن و ما رو بردن ...

وقتی به پناهگاه شرقی در ارتفاع ٣۵٠٠ میرسی انگار همه چیز باهت حرف میزنه، از رشته کوههای اطراف گرفته تا ابرهای زیبای معلق در آسمان وای که غیر قابل توصیف اند ...

اما رشته کوههای منتهی به قله سبلان از دور خیلی با ابهت اند یک چیزی شبیه قله اورست قیافش وحشت آور است ...

میدونید اما آدم وقتی دماوند رو فتح میکنه دیگه خیالش از همه چیز راحته نه نگران ارتفاع زیاده(حتی من با دیدن برف در سبلان جا خوردم چون پارسال یک تکه برف در دماوند نبود) و نه شاید آب و هوای بد و کم آوردن ...

شروع حرکت به سوی قله از صبح ساعت ۶ شروع شد مسیر سنگی خاکی بود من تنها نگرانیم برف های لغزنده بودن و برگشتمان که سخت میشد بدون یخ شکن ...

اما باور کردنی نبود هوای اون روز صعود اینقدر گرم و آفتابی و دلپذیر شد که تمام برفها رو آب کرد واقعا باور نکردنیه و هیجان انگیزه ... یک معجزه برای تمام صعودهای من مثل پارسال که دماوند هم اینقدر هوایش عالی شده بود اون هم تو نیمه شهریور ...واقعا طبیعت ممنون از این همه لطف ..

بعد از راه پیمایی حدود ۵ ساعت، ١١ صبح بود که به قله رسیدیم اما از قله...

پدیده خارق العاده دریاچه سبلان در بالاترین ارتفاع ۴٨٠٠ متری ..

دریاچه ای درخشان و پنهان شده بین سنگهای برافراشته ..

دور بینم من رو قال گذاشت اصلا تو ارتفاع جواب نمیده وگرنه عکسش رو الان اینجا میگذاشتم، حالا باید عکس ها رو از بچه ها بگیرم ..

اما واقعا لذت بخش بود صعودی به یاد ماندنی مخصوصا در هوایی به یاد ماندنی که سبلان کمتر با آن مواجه است ابرهای سفید بزرگ متحرک در آسمان و سبلان دور از مه ....

من واقعا از همه چیز متشکرم امسال هم به این خواسته هم رسیدم پس من میتونم به هر کاری که بخوام و خواسته واقعیم برسم اگه خودم رو باور داشته باشم به امید صعود قله های دیگر ...بدرودعینک

  


آتش     لینک


سال جدید همراه با فتح دنا

سلام به همه دوستان عزیز ...

راستش خیلی زودتر از اینها باید میومدم هم برای سال نو و هم برای بهار ...امسال چه جور سالی میتونه باشه، راستش تماما به خودم بستگی داره که چقدر تلاش کنم چه اهدافی را دنبال کنم و چقدر به کارم برنامه بدم..من امسال باید در دو چیز خودم رو تقویت کنم یکی صبر و دیگری دقت که برایم خیلی مهم است به نظر خودم این دو مورد باعث جلوگیری از پیشرفت من شده ...از تعطیلات عید بگم که بسیار تعطیلات خوبی داشتم شاید بشه گفت یک عید به یاد ماندنی اولش که شمال بودم و حسابی با فامیل مامان اینام خوش گذروندیم و طوری که وقتی برگشتم تهران دچار دلتنگی شدید شدم بعدش هم بلاخره با فتح دنا که اصلا فکرش رو نمیکردم که به این سرعت بشه...آره اینطوری خاطرات اول عیدم کم رنگتر شد اما دلم میخواست به قوت خودش باقی میموند، نمیدونم انسانها چرا اینطوریند لحظات شادشون رو به سرعت فراموش و همش بیخودی نا شکری میکنن و غصه میخورن...به هر حال امسال رو میخوام سالی پر تلاش برام باشه و تنبلی فکری رو از خودم باید دور کنم و یک کم تفریحاتم رو کمتر و به اهداف جدی ترم بپردازم ..بدرود..    


آتش     لینک


برف و دو روز تعطيلی رسمی ..!!

پدیده ای شادی بخش و آرامش دهنده است، در بد ترین حالتها هم باشی با دیدنش حال و هوات تغییر میکنه...

 راستش من با اینکه از هوای ابری خوشم نمیاد و روزهای ابری برام خیلی دلگیرن اما وقتی برف میاد اصلا اون ابری بودن هوا رو حس نمی کنم ....( یه روشنی خاصی وجود داره که دچار کمبود نور مستقیم خورشید نمیشی )

راستش قبلن ها وقتی برف میومد خیلی شاد تر میشدم اما الان اون شعف گذشته رو ندارم اون شوق زیاد برای برف بازی، شاید هم چون من زودتر از خیلی ها به استقبال برف در کوهها رفته بودم برای همین اون جلوه ای که برای همه داشت رو دیگه برای من نداره و عادی شده....برای همین میگن که کمتر تفریح کنین و یک مقدار به کار جدی بپردازید که جلوه تفریحات از بین نره ..!!

البته من هنوز در این مورد ریشه یابی نکردم، و خودم دقیقا کشفش نکردم که واقعا این مسئله شور و شوق نشون دادن برای پدیده های مختلف مربوط به یک سن خاصی که آدم به قول معروف تازه وارده و هنوز از پدیده های طبیعی و .. تجربیات کافی رو بدست نیامده یا نه برای هر کس فرق میکنه....؟

اما اگر قرار باشه با تغییر سن سال آدم روز به روز اینقدر بی احساس تر بشه که خیلی وحشتناکه.....

مثل اینکه به جای اینکه به این برف سنگین این دو روزه بپردازم وارد بحث فلسفی شدم، اما واقعا از همه چیز بگذریم و کم احساس ترین آدم ها هم دیگه با دیدن اینهمه برف بی سابقه به وجد میان.. من هم این دوروزه رو حسابی حال کردم البته نه با احساسات قبل با احساسی و متفاوت ..!!


آتش     لینک


از غدير تا کوير..

همیشه وقتی از سفری برگردم و هر چه اون سفر بیشتر بهم خوش گذشته باشه اضطراب و دلتنگی بد از سفر بیشتره ، چه کنم که اخلاق گند دارم الان هم که دارم مینویسم از شدت خستگی نمی دونم چیکار کنم ..دارم مینویسم که همه چیزها تخلیه شه و سبک شم خالی خالی...

این حالت دلتنگی با دیدن عکسهای سفر بیشتر میشه مثلا امروز از صبح که سر کار بودم با تمام خستگی اصلا تو اون حال و هوا نبودم تا اومدم خونه عکسها رو دیدم دوباره رفتم تو رویا و دلتنگی پشتش اومد، آتش پر توقع ..!!

دلم میخواست همتون اونجا بودین.. حتی تو اوج اونهمه زیبایی یک دل تنگی عمیقی وجود داشت دلتنگی که آدم حس میکرد چیزی کم داره نمیدوم این خصوصیت کویره یا اینکه وقتی من جایی که خیلی بهم خوش میگذره دوست دارم تمام دوستانم و مامان اینهام باشن...

تمام نقشه ها و توضیحاتی که داده بودن بهم تو اتوبوس جا گذاشتم ..خیلی ناراحت کنندست، به هر حال سفری معرکه بود سفری متفاوت سفری که تجربیات خاص خودش رو داشت از زیبایی آتش در کویر گرفته یا مناظر بدیع خط تپه ها و افق آسمان و طلوع ماه ..اینها چیزهایی بود که فقط باید حسش کرد تا فهمید که آدم چی میگه ...اما گذشت.. میشه با تداعی مناظر انرژی گرفت  اما خاطرات دیگر را باید فراموش کرد و به حافظه تاریک سپرد تا زندگی تکراری دوباره را از سر بگیریم ...

کویر رو دوست دارم ..دلچسب است ..کویری که ما رفتیم به نام مصر بود آدرس دقیقش رو نمی دونم اما با فاصله ۳ الی ۴ ساعت یا کمتر با دامغان بود ..قبلا یک تجربه کویر داشتم اما این کاملا متفاوت بود تبه ها با ارتفاعات متفاوت وای باور نکردنیه...

این مطلب یک مقدار همچین قاطی پاتی بود چون هم میخواستم اون زیبایی ها رو بیان کنم و هم حالتی که الان دارم حالتی مثل یک آدمی که از بهشت بره یک راست تو جهنم البته زیاد هم نباید بی انصاف بود...امیدوارم بازم از این تجربه ها داشته باشم واقعا بتوم از زیبایی های کشورم استفاده کنم که حیف آدم در دسترسش باشه و استفاده نبره .... آتش خابالو..


آتش     لینک


حم سيک

بعد از مدتها دوباره اومدم اینجا، آفتاب از کدوم ور در اومده، من که نه قله ای فتح کردم نه اتفاق تازه ای افتاده ...چرا کلاس باله میرم جالبه ( رقصیدن با موسیقی کلاسیک حال میده البته باید یک مقدار روش بیشتر کار کنم ).....

- چند روزیه که به خاطره سرما خوردگی خونه نشین شدم و حسابی حالم گرفتست هر کاری کردم که یک طوری برنامه ریزی کنم که وسط روز کسل نشم نشد که نشد ...کلا سعی میکنم به حالت عادی خودم رو با محل کار حسابی سرگرم کنم که خونه رسیدم دیگه انرژی بهونه گیری از بیکاری رو نداشته باشم حالا این روش من چقدر آخر و عاقبت داره و واقعا نمی دونم ...

- امسال نسبتا پاییز، خیلی به سرعت گذشت چشم به هم زدم مهر و آبان که تموم شد و حالا آذر هم که به نیمه رسیده ....امتحان پیام نور رو هم که قبول نشدم ..حسابی تو ذوقم خورد ، فقط ۵ نفر گرفتن ...مثل اینکه همه چیز دست به دست هم داده که ما وارد این رشته تربیت بدنی نشیم اما من به زور باید بشم ...اونم با این تفریحی درس خوندنم ...!!....همون، اونطوری احساس نیاز نمیکنم و گرنه جدیتر میگرفتم .....

کوهها پر از برف شدن، نه کوه رفتن رو ول نکردم فعلا تنها دل خوشیمه.. اگه این چندتا ورزش رو نکنم معلوم نیست از کجاها پیدام میشد.. چون آدم پر توقعی هستم و آرامش ندارم .......

دیگه از چی بگم ....چیز خاصی که نیست از مهدیه خانم هم میخوام یک کم آپدیت کنه دلم باز بشه،‌ مثل قبل ...در مورد اون دعوتی که پژواک کرد هم راستش من که خیلی کتاب خون نیستم، یعنی اینقدر به کارهای دیگه خودم و مشغول کردم و ددری هستم که برای خودم فرصتی نمیذارم اما از بچه گی که سری کتابهای قصه های من وبابام رو خیلی دوست داشتم و همین بابالنگ دراز و دختران کوچک بود که فیلمشو نشون دادن ...چند کتاب دیگه که به نام های زندگی چیست؟ و کتاب سه شنبه ها با موری و بیشتر کتابهای فلسفهی سبک رو دوست دارم که انرژی زیادی نبره .....

نمیدونم دوباره کی اینجا سر و کلم پیدا بشه شاید اگه دوباره سرما خوردم نه وای وحشتناکه ...یا شاید اگه یه دماوند دیگه ای فتح کردم ..!!.آهان یادم رفت آئینمون رو هم فرستادیم مشهد همینه که اینجا خیلی سوت و کوره به هر حال من اعتقادم اینه که باید آدم خودشو با هر چیزی تطبیق بده اما خیلی سخته....


آتش     لینک


 

 

                               براي فرشته كوچك‌مان  ”فرزانه”

اهريمن مرگ او را هم در ربود

فرزانه،

اميد ما، كه دلداده كتاب و نوشتن بود

پيش از آنكه عاشق شود

و اشتياق غنچه 

دل انگيزي گل 

لطافت باران

و شكوه آسمان را

احساس كند،

با مرگ همبستر شد.

دقايق سنگيني است.

با آن كه مرگ واقعيتي است  

گهواره فرزانه را

بر فراز سر م احساس ميكنم

كه به تمسخر

زندگي بي حاصلم را مي نگرد

و سبكبال

    با آرامش بچگانه اي كه  دارد

          وهنوز مرگش را باور نكرده

             آرام, آرام  در مي‌گذرد.

                                  

۳مهرماه 1386

                                                               


 

 

 

 گاهی چه بد منظر و نفرت انگیز است.

گاهي چه بد منظر و نفرت انگيز است.

 

 

 

 


آتش     لینک


و بلاخره فتح دماوند در ۱۶ شهريور

هنوز هم که عکسشو میبینم باورم نمیشه که فتحش کردم، یعنی خودت بودی، آخه من چی بگم از کجاش بگم از ابهتش که از دور آدم غلاف میکنه، از هیبت باشکوهش که از نزدیک انگار آدم رو در آغوش میگیره و تمام اون اضطرابهای ساعتهای قبل فروکش میکنه....انگار که دست یافتن بهش در یک لحظه ست ، ( متاسفانه خونه خیلی ساکت نیست که بتونم آپدیت قشنگی از این فتح باشکوه بکنم)........

انرژی خاصی گرفته بودم با این که ساعتهای اولیه شروع حرکت خیلی سخت گذشت، احساس سنگینی اضطراب های گوناگون از اینکه واقعا میشه....همه اینها شاید باعث شد که خیلی شروع خوبی نباشه،  اما به هر حال صبح خوبی بود، صبحی که قله آدم رو صدا میکرد، شاد بودم و هر چه که بالاتر میرفتم انگار انرژیم زیادتر میشد، انرژی مضاعفی که از مناظر و هوای خوب کوه و آسمان آبی میگرفتم......

.. بلاخره به انتهای مسیر رسیدیم ( تپه گوگردی ) .. دماونده باید یکطوری خودشو نشون بده، یک طوری آدم رو به عجز در بیاره و نفس آدم رو بگیره، حتی اگه آمادگی بدنی خوبی داشته باشه .....

آره فقط یک ربع مانده بود، یک ربع بدون اکسیژن، در اون لحظه به ذهنم خطور کرد آخه حالا اینجا با قله چه فرقی میکنه، شاید به خاطر اصرار های سرپرست محترمان نبود نمیرفتم، این هم یک نوع ارتفاع گرفتگی، البته فشارهای بخار گوگرد این دو دلی رو تجدید میکرد......مخصوصا که میگن امسال دماوند از جهت بخار گوگرد خیلی فعال تر شده.....اما بلاخره فتح شد آدم اون موقع حالیش نیست...انگار رفتی سر بالا پشتبون خونت ....د ر ضمن باید سریع هم فرار کنی چون کم کم دچار کمبود اکسیژن میشی ...

به هر حال بدون معطلی اومدیم پایین ....همچنان از اون بالا دریاچه لار چشمک میزد و آدم رو به طرف خود صدا میکرد ...

موقع پایین اومدن کمی خسته شدم چون واقعن بدون هیچ گونه استراحتی بود، طوری شده بود اگه تمرکزم رو از روی پام بر میداشتم بدجوری روی زمین میخوردم .....

تموم شد ....اما اثرش هست ....و خواهد ماند ....و شاید آدم اینطوری خودشو بیشتر باور  کنه...

اما عطش فتح دوباره هنوز از بین نرفته....و باقیست ....!!!  


آتش     لینک


نمی دونم چرا با وبلاگم قهر کردم

جریان وبلاگ نویسی من هم شده سالهای دور از خانه، زیاد انگیزه ای ندارم حتی احساس میکنم یک مدته که دیگه حوصله تو دفتر خاطرات نوشتن رو هم ندارم ..یعنی واقعا دوران اوج جوانی تموم بشه اینطوریه .....

آره امتحانم ۲ شهریوره و خوشحالم که فعلن اینطوری مشغولم..به خاطر امتحانه ساعت ۲ میام خونه واقعا تفاوت داره با ساعت ۴ و ۵ اصلا آدم میتونه یکطور دیگه از روزش استفاده کنه...خیلی مفید تر ..

اتفاقهای زیادی این مدت افتاد چند تا کارمند استخدام کردی یکیش که شکوفه بود یک ماه خیلی بهش وابسته شدم اما مثل اینکه کلن ایرانی ها اصلا سخت کار کردن تو خونشون نیست همه چیز با استراحت و تفریح باید باشه سریع مریض میشن...آره اون رفت،‌ دیگه سعی میکنم به هیچ کس وابسته نشم ...یکی دیگه اومده اون هم که اینقدر با تلفن صحبت میکنه فکر میکنه خونه خالست هنوز یک ماه آزمایشی هم نشده هفته ای یک روز مرخصی میگره ..آره جاتون خالی با این آدمهای جور با جور حال میکنیم ..اتفاقا برای بابام خوبه که قدر ما رو بیشتر بدونه...

به هر حال از یک کارمند خوب که تایپ بلد باشه و کاری باشه ها و کمی هم انگلیسی بدونه استقبال میکنیم، واقعا اگه پیدا نشه من بطور قطع به این نتیجه میرسم که این ایرانیها هر چی سرشون میاد از تنبلیشونه یعنی اگه خونشون رو آب هم ببره سرشون رو بالا نمیکنن که چه خبره ...!!

آره پژواک هم که رفت استرالیا و بلاخره به آرزوی دیرینه اش رسید البته یک خداحافظی خشک و خالی هم نکرد ..بازم آتش انتظارتو از افراد بالا بردی بابا تیک ایت ایزی باش ... بلاخره زمان همینطور میگذره و اون کسی برندست که از لحظاتش به صورت مفید استفاده کنه ...بای بای تا بعد   


آتش     لینک


دوستانم رو هرگز فراموش نمی کنم-۴تیر و قله توچال برای بار دوم

 

دو هفته ای میشه که از ساعت ۸ الی ۹ که میرسم به خونه یک چیزی میخورم و تنها کار مثبتی که انجام میدم میرم میخوابم ..خواب عمیقی که دیگه هیچ چیزی تا صبح نمی فهمم ....

صبحها تصمیمات جدی میگیرم ..میدونید یاد دوران دانشگاه میفتم که سر کلاس با خودم عهد میکردم که درس بخونم وقتی خونه میرسیدم هیچی به هیچی ....اما واقعا اوضاعم با قبل خیلی متفاوته کل انرژیم ته میکشه...و روزها همچنان میگذرد بدون هیچ گونه هدف و مقصد مشخصی ..خیلی بده نه...

میدونی ندا جون من هر چی رو فراموش کنم ...دوستام از یادم نمیره یک طوری باهاشون زندگی میکنم با خاطراتشون با...مگر اینکه عمدا بخوام بعضی ها رو به فراموشی بسپارم که اون هم برام خیلی سخته اما بلاخره...متاسفانه دورو زمونه ای شده که به یکی یک مقدار اهمیت میدی اون هم از روی محبت و آدم دوستی فکر میکنه دیگه چه خبره ..برای همین من همیشه با دوستانم مجبورم جلوی احساساتم رو بگیرم ....اما در مقابل اونهایی که آدمهای با محبتی هستن حاضرم هر کاری براشون بکنم....

در مورد آرزوها ...راستش به نظر من اولین آرزویی که برای هر انسانی باید مطرح باشه اینکه طول عمر زندگیش دچار بیماری نشه و همواره سالم باشه..اما از اونجایی که ما تا یک چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم اصلا به این موضوع اهمیت نمیدیم ....

آرزوی دیگرم اینکه یک طوری زندگی کنم که تا حدی از خود راضی باشم کاملا که نمیشه چون خصوصیت آدمیزاد اینکه هر چی که بدست میاره باز خواسته های دیگری داره و این کاملا طبیعیه...

آرزو دارم تو کشورم روزی رو ببینم که نه کسی به کس دیگه دروغ بگه و نه دوز و کلکی وجود داشته باشه و اغلب مردم یک زندگی متوسطی داشته باشند و مخصوصا جونهامون یک سرو سامونی بگیرن ..این مسئله و این بحرانی که برای جونها وجود داره من رو خیلی آزار میده بیچاره ها همه گیج و ویجن نمی دون برن بمونن ..یک آینده کاملا مبهم ...آینده ای که انگیزه هر گونه تلاشی رو از آدم میگره ...به نظر من اگه جامعه آدم خوشبخت باشن این خوشبختی کاملا رو آدم منعکس میشه ...

آرزو دارم طوری زندگی کنم که به هیچ کس وابسته نشم و هیچ موقع کسی بهم دستور نده و خودم رئیس خودم باشم ..اونم که با این تنبلی خیلی دور از انتظاره...

و خیلی آرزوهای دیگه ....

این مطالب رو دو روز پیش نوشتم و تا اومدم پستش کنم اینترنت تمام شد و موند برای حالا ...

  خوب حالا بریم سراغ عنوان دوم ....امروز دوباره رفتم توچال اما برام سختر از ۲ سال پیش بود و اون شعفی که داشتم رو نداشتم اما به هر حال آدم نزدیک قله میرسه یک حس خاصی بهش دست میده ...حسی که واقعن همچین توانی درش وجود داره که تونسته به اینجا برسه ...نه توان بلکه تحمل، بردباری و یک سری صفات خوب ...

این هفته رفتم توچال که اگر مجبور شدم حدود ۱۰ الی ۱۱ هفته سراغ کوه نرم عقده ای نشم ...

به امید اینکه در مورد تمام چیزهای زندگی این بردباری رو گسترش بدم بای بای ...   

 


آتش     لینک


زندگی...

فروردین با تمام شکوهش تمام شدو اردیبهشت هم به همین منوال و من در حسرتشان خواهم ماند....گاهی فکر میکنم اینجور که من در پیش گرفتم ...بعد از چند سال سر بالا میکنم و میبینم که مانند یک رباط رفتم و اومدم ....آیا زندگی غیر از این است ...چه انتظاری داریم...واقعا چه انتظاری ...مگر دوران دبستان، دبیرستان، دانشگاه.. طی نشد...نه من آدمی نیستم که یکسالم شبیه سال دیگه باشه باید در یک جهت رشد کنم ...باید پیش برم باید کامل شم.....

کار ....نه احساس میکن بدون اون نمیتونم زندگی کنم ...اون چند روزی که بابام به عللی بهم مرخصی داده بود ...گنگ بودم، احساس میکردم واقعا آدمی نیستم که بتونم برای خودم برنامه ریزی کنم ...یعنی اینکه اگه کاره نباشه ..نه درسی وجود داره و نه ورزشی ...مسخرست نه ...حتی به این باور رسیدم که اینهایی که کشور رو به علت بیکاری ترک میکنن واقعا حق دارن چون خودم رو جزء اون دسته قرار دادم........

از صبح تا شب نه حتی وقت دیدن رنگ آسمان رو نداری ...با این، زندگی انسان معنی پیدا میکنه....نه نمیشه کار نصفه هم نمیشه اون میشه مال از ما بهترون که اونها هم نمیشه گفت که دور از مشکلن، اصلا دوست نداشتم جزء اون دسته قرار میگرفتم ...(البته با وجود اینکه کار نیمه روز رو دوست دارم) ....تازه وقتی فکرش رو میکنم که الان بابام داره شبانه روز حمایتم میکنه.....آیا یک تنه میشه از عهده این کار بر اومد ....یعنی ما فقط تا حالا از زندگی لذت بردن رو درک کردیم...واقعا چیز دیگری هم وجود داره......!!! 


آتش     لینک


انسانه گرفتار .....!!

خیلی مسخرست ها که عادم با ۲۰ روز تمام عاداتش فراموشش بشه، دوباره بشه روز از نو و روزی از نو ....راستش حسابی حالم گرفتست ...وقتی به آدم زیاد عید خوش بگذره اینطوری میشه یک دفعه احساس تهی بودن میکنه....امسال عید خوبی بود اینقدر خوب و پر هیاهو بود که تمام عادات قبلیم رو از یاد بردم حالا برای شروع تمام اون کارها گرفتارم ...و تا دوباره از اون حال و هوا و فضای عید در بیام معلوم نیست که چقدر طول میکشه دلم میخواد این مغزم به کل دیلیت بشه (‌هر وقت که دلم بخواد دوباره مثل یک رباط از نو شروع کنم )......

آره امروز کلاس یوگا هم برام خسته کننده بود و میخواستم فرار کنم ....واقعا آدم از دست این عادتهاش باید چکار کنه....به هر حال تا یک هفته نرم زندان انفرادی حالم جا نمیاد و از فضای شمال و شیراز و غیره بیرون نمیام ....خداوند من را به راه راست هدایت کنه....معلوم نیست کی ...


آتش     لینک


سال تحويل دور از خانواده

چه سکوتی خونه رو گرفته، مثل اینکه واقعا بهش نیاز داشتم ......مامان اینها رفتن ...هر  اثری از سال تحویل رو هم با خود بردند ...سه تا سبزه ، ماهی قرمزهای سلی ...

من موندم و اتاق خونه تکونی نشده ام، راستش این دو روزه چون احساس سرما میکردم شیشه های اتاقم رو نتونستم در بیاره،‌ اون یارو هم که برامون کار میکرد هم دودره کرد..و بی خیال ...اما مثل اینکه من منتظر بودم مامانم پاشو بذاره بیرون از خونه من شروع به خونه تکونی اتاقم بکنم حالا هم تقریبا تموم شده یعنی تا حدی که از دست من بربیاد ....

دارم از این تنهایی لذت میبرم ،‌ طوری که حتی دلم نمی خواد یک آهنگ بذارم...البته  مطمئنا‌ نمی تونم زیاد دوم بیارم و احساس تنهایی بهم دست میده ...تازه الانشم چون میدونم خالم منتظرمه پشتم گرمه وگرنه......

یک طوری جور شد که من دور از مامان اینها  امسال، سال تحویل رو تجربه کنم، من هم که عشق این کارا رو دارم ، یعنی دوست دارم قبل از اینکه به هر دلیلی دور بشم و مسئله ای اجباری اتفاق بیفته، اون رو تجربه کنم، به هر حال امسال هم سال تحویل آخر شبه و همه زیاد هوشیار نیستن......درسته که  امسال از قبل خیلی دلم میخواست برم آقا سید شریف اما از اون موقعی که عمه اینهام تصمیم گرفتن با ما بیان خیلی سرد شدم خیلی دوستشان دارم اما ماشاالله عیال وارن و شلوغ ...من هم که دنبال آرامش.....به هر حال باید چشید که گذشتگان ما چگونه در یک اتاق، ده نفر زندگی میکردن.....

خوب بریم سراغ سال ۱۳۸۶، که همگی آرزوهای خوبی برای این سال دارن، من غیر از خودم که به دنبال تعادل و سازندگی هستم ....برای تمام دوستان عزیزم آرزوی سال بسیار خوبی همراه با سلامتی دارم...به امید دیدار تا سال جدید.........


آتش     لینک


جمعه آخر سال در کوه

دلم شور میزد،‌ نمی دونم چرا احساس میکردم توانشو ندارم یا اینکه امکان داره این سنگها همشون سرازیرشن روی سرم، نکنه الان زمان مناسبی نباشه،‌ نکنه که سنگها خیلی لیز باشن، یک حالتی بین شور زیاد و تردید.......اما باید رفت اینقدر بین رفتنم فاصله افتاده که در این زمینه دچار مالیخولیا شدم........به هر صورت رفتم.....از جهت بدنی با وجود کوله سنگینم کم نداشتم فقط یک چیزی در دلم شور میزد........وقتی به بچه هایی که دیشب رفته بودند رسیدیم خیلی آروم تر شده بودم با توجه به اینکه به قسمتی رسیده بودیم که دیگر نزدیک آسمان بودیم از لای صخره ها به سلامت بیرون اومدیم.....

همه چیز باهام حرف میزدن و مثل اینکه سوز و سرما و کولاک قسمت اسون یکطوری من رو نوازش میکردن و من درکنارشون آرامش میگرفتم ....تا دلم خواست عکس گرفتم تو هر شرایطی که شد......اما باور کنید سبک شدم ....سبک و سبک مثل اینکه تمام مسائل تنشهای درونی با این برنامه تخلیه شدن .....با توجه به اینکه خیلی دلم میخواست این زمستون و غرق در برفها کوهپیمایی کنم و یک تجربه زمستانه داشته باشم ......

و طبیعت حال و هوای من رو به خوبی  درک کرد و اینبار من یک تجربه زمستانه و بهاره پیدا کردم.....

خوب با توجه به قواعد نوشتن من این مطلب رو اگه دو روز پیش مینوشتم خیلی بهتر و با احساس تر و قابل لمس تر توصیف میکردم اما خوب نشد تازه امروز یک مقدار فارغ شدم ......

آره ..پژواک نوشته بود مطالبم شبیه سالهای پیش میشه به نظر من این کاملا طبیعیه چون اگه قرار باشه آدم طبع و افکارش تغییر کنه به مدت یکسال نمی تونه اینهمه تغییر داشته باشه شاید در عرض ۵ سال اونهم اگه بخواد یک تحول شخصیتی در خودش ایجاد کنه ....

برای همین صرف نظر از اینکه حالا من پارسال چی نوشتم ، تا یک حدی دوباره اونها رو تکرار میکنم تکرار میکنم که من عاشق گلهای یاس زردم که دم عید شکوفه میکنن و نوید عید رو دارن نوید جریان زندگی دوباره،‌ نوید حیات و تداوم زندگی .....

دلم میخواد چند روزی با آرامش برم به گوش و کنار تهران سر بزنم و از این نو شدن لذت ببرم و از طبیعت و زیباییش تشکر کنم که امسال را هم با سلامتی به پایان رساندم ......

از سال ۸۵ به خوبی یاد میکنم شروع خوبی برای یک سری کارهای دلخواهم بود و امید دارم که بتوانم باپشتکار برای اهدافی که شروعشان برایم خیلی سخت بود تلاش کنم .....

برای ندای عزیز هم میخواستم یک آپدیت در مورد یوگا کنم ...متاسفانه هفته پیش وقت نشد ....چون دلم میخواست یک مطلب کامل رو در این مورد اختصاص بدم اما برای اینکه خیلی بدقولی نشه در چند کلمه مینویسم اما سعی میکنم قبل از سال جدید یک مطلب درست حسابی بنویسم...یوگا.. ندا جان غیر از اینکه از جهت بدنی بسیار موثر است و انعطاف بسیار خوبی به بدن میدهد بطوری که من بعد از پنج ماه دور از کوه به راحتی مسیر طولانی رو کوهپیمایی کردم غیر از اون روش کنترل رفتار و احساسات رو به آدم آموزش میده که در بدترین شرایط هم بتونی تسلط روحی داشته باشی و در نهایت یک آرامش معرکه دارد ...آرامشی که من همیشه دنبالش بودم ...و به طور قطع همه به دنبالش هستند......


آتش     لینک